محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6104

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شده‌ايم ؟ » گفت : « بدبخت براى خلع . » گفت : « گمان ندارم با ما چنين كند . » در اين حال بودند كه فرستادگان به نزد آنها آمدند در بارهء خلع . مؤيد گفت : « شنوايى و اطاعت . » معتز گفت : « من نمىكنم ، اگر قصد كشتن دارند بيايند . » فرستادگان بازگشتند و به منتصر خبر دادند و سختتر باز آمدند و معتز را با خشونت گرفتند و به اطاقى بردند و در را بر او بستند . از يعقوب بن سكيت آورده‌اند كه گويد : مؤيد به من گفت : « وقتى اين را بديدم ، با حرارت و گشاده زبانى به آنها گفتم : اى سگها ، اين چيست كه بر خونهاى ما جرئت آورده‌ايد ، بدين گونه به مولاى خويش مىتازيد ، خدايتان زشت بدارد بگذاريد تا من با او سخن كنم . » ( 245 گويد : از پس آن شتابكارى از پاسخ من واماندند ، و لختى بماندند ، آنگاه به من گفتند : « اگر مىخواهى او را ببين . » گمان بردم كه دستور گرفته‌اند ، به نزد وى رفتم ، در اطاق ميگريست ، گفتم : « نادان ديدى كه با پدرت كه چنان بود ، چه كردند و در قبال آنها مقاومت مىكنى ، واى تو خلع كن ، و با آنها سخن ميار . » گفت : « سبحان الله كارى را كه بر آن رفته‌ام و در آفاق روان شده از گردن خويش بردارم ؟ » گفتم : « اين كار ، پدر تو را به كشتن داد ، اى كاش ترا به كشتن ندهد . واى تو خلع كن كه اگر در علم خدا گذشته باشد كه به خلافت رسى ، مىرسى . » گفت : « مىكنم . » گويد : پس برون شدم و گفتم : « پذيرفت ، به امير مؤمنان خبر دهيد » پسر برفتند و آنگاه بازگشتند و براى من پاداش خير مسئلت كردند ، دبيرى با آنها بيامد ( كه نام